|
معبودا... + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 9:52 توسط افسانه |
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کرم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که در همسایه ی صد ها گرسنه چند بزمی عیش و نوش می دیدم. نخستین نعره مستانه را آن دم بر لب پیمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان - هزاران لیلی ناز آفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان. سرا پا وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی- تا که میدیدم عزیزی نا به جا - ناز بر یک ناروا گردیده – خواری می فروشد. گردش این چرخ را واژگون مستانه می کردم. عجب صبری خدا دارد چرا؟؟ چرا ؟؟ من جای او باشم؟؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته تاب و تماشای زشت کاریهای این مخلوق را دارد. وگرنه من جای او چو بودم . یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم. خدایا ........... خدایا .............................. + نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 10:16 توسط افسانه |
فرا رسیدن ماه محرم را به شما عاشقان حسین(ع) تسلیت میگویم.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 14:0 توسط افسانه |
عید سعید غدیر خم مبارک + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 13:8 توسط افسانه |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 15:49 توسط افسانه |
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم . + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 10:33 توسط افسانه |
آن گاه كه درهاى آسمان گشوده شد و پرتوى از نور رخشان امامت بر زمين تابيد، مژده اى شادي بخش، دلهاى زمينيان را فراگرفت وتاريكناى سلطه گرى وهواپرستى، با زايش رهبرى ربّانى ورهاننده، به رسوايى افتاد. بر درد عشق نسخه و درمان اثر نکرد مرهم برای زخم غم تو ثمر نکرد تنها حریم پاک تو داریم زآن زمان دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد از هر قبیله ای به تو امید بسته اند نبود کسی که چشم تو بر او نظر نکرد شاهنشه غریب، امیر رئوف طوس دل نیست، آنچه داغ تواش پر شرر نکرد در بازکن که از ره دوری رسیده ام این خسته بی دلیل در این ره، خطر نکرد امشب، سحر دوباره به کوی تو آمدم مخمورم و به شوق سبوی تو آمدم بر حال من به جان جوادت نگاه کن فکری به حال این دل بی سرپناه کن بر زائران پاک تو من غبطه می خورم آقا ترحمی به من پر گناه کن امشب برات کرب و بلای مرا بده ما را دوباره زائر آن بی سپاه کن گر این زیارتم شده دیدار آخرین در روز حشر یاد من رو سیاه کن در راه عشق، اهل غم و درد خواستی با چشم نافذت تو مرا مرد راه کن مولا به جان ما تو بگو با امام عصر یوسف بیا بخاطر من ترک چاه کن تا روز حشر نوکری ات افتخار ماست اینجا بهشت روی زمین جنت الرضاست سروده احسان محسنی فر + نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387 9:25 توسط افسانه |
همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخوادو تو بگی آره تمومه همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم نمی خوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم چرا عادتم تو باشی می خوام عاشق تو باشم تازه فهمیدم به جز تو حرف هیشکی خوندنی نیست آدما میانو میرن هیشکی جز تو موندنی نیست منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم خسته ام از این عقل خسته من می خوام جنون بگیرم همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخوادو تو بگی آره تمومه همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم نمی خوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم چرا عادتم تو باشی می خوام عاشق تو باشم تازه فهمیدم به جز تو حرف هیشکی خوندنی نیست آدما میانو میرن هیشکی جز تو موندنی نیست منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم خسته ام از این عقل خسته من می خوام جنون بگیرم همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخوادو تو بگی آره تمومه همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم نمی خوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم چرا عادتم تو باشی می خوام عاشق تو باشم تازه فهمیدم به جز تو حرف هیشکی خوندنی نیست آدما میانو میرن هیشکی جز تو موندنی نیست منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم خسته ام از این عقل خسته من می خوام جنون بگیرم همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخوادو تو بگی آره تمومه همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم نمی خوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم چرا عادتم تو باشی می خوام عاشق تو باشم تازه فهمیدم به جز تو حرف هیشکی خوندنی نیست آدما میانو میرن هیشکی جز تو موندنی نیست منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم خسته ام از این عقل خسته من می خوام جنون بگیرم
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 11:33 توسط افسانه |
خداحافظ ای ماه زلال بارانی ، ای ماه نسیم های بهشتی ، خداحافظ ای ماه کوزه های کوثری ، ای ماه زمزمه های حیدری ، خداحافظ ای ماه طلوع ، اشراق ، نور و رهایی ! تو امروز می روی اما بدان دل به فطرت رسیده من ، تا حضور دوباره تو اشتیاق سبزش را به ذکر و تسبیح به شکوفه خواهد نشاند. عید سعید فطرمبارک + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 11:3 توسط افسانه |
شهادت امیرمومنان علی (ع) تسلیت باد. قسمتی از وصیت امیرالمومنین (ع)به امام حسن (ع): خدا را ،خدا را ،درباره یتیمان؛مبادا انها نزد شما تباه شوند که من خود از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمود :هر که سرپرستی یتیمی را به عهده گیرد تا بی نیاز گردد ،خداوند به این کردار،بهشت را بر او واجب نماید همانطور که برای خورنده مال یتیم اتش دوزخ را واجب نموده است .
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 12:16 توسط افسانه |
|
| ||||||